تبليغاتX
†♥پشت هیچستان


†♥پشت هیچستان

هرکه در این درگه مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در  اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم ای کاش کودک بودم

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 15:33 توسط رویا| |

 نمی دانم . نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد .

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

.ولی بسیار مشتاقم که از خاکه گلویم سوتکی سازد

،گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 

 واو یک ریزو پی در پی دمِ خویش را در گلویم سخت بفشارد .

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین گونه بشکند هر دم سکوت مرگبارم را  (دکترعلی شریعتی) 


 

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 15:26 توسط رویا| |

 

درشبان غم تنهايي خويش
عـابد چشم سخنگوي تو ام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميكردم
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
واي باران ! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
كه درآن دولت خاموشي هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشي هاست
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه ، از آن پاكتري
تو بهاري؟
نه ، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز برميگردي
چه تمناي محال
خنده ام ميگيرد
آرزو ميكردم
دشت سرشار ز سرسبزي روياها را
من گمان ميكردم
دوستي همچون فصلي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم
دل هركس دل نيست
قلب ها بي خبر از عاطفه اند
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه كبوترها را...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستي من، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري؟
همه چيز
تو چه كم داري؟
هيچ
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي ميشنوي ، روي تو را
كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه_ مهم نيست زياد_
و تكان دادن سر را كه عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
كاشكي ميديدم
من به خود ميگويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا ميزنم، آي
باز كن پنجره را
پنجره را ميبندي
با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي ها
با تو اكنون چه فراموشي هاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اكنون چه فراموشي ها
با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي هاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

حمید مصدق

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 10:47 توسط رویا| |

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

آمد به شبم ماه دو چشمان تو مه رو
    يا ضامن آهو

    بر صحن چمن نقش شده خال دو ابرو
    يا ضامن آهو
    ميلاد تو آمد به جهان چون نفس يار
    شد موسم ديدار
    خوش باد نسيم قدمت اي مه خوشبو
    يا ضامن آهو
    پر گل شده صحرا و دمن، گل همه گلزار
    بر دشت و چمنزار
    بر دل نفس حق تو شد حجت يا هو
    يا ضامن آهو
    از عطر تو گلهاي جنان مشك فشان شد
    عطر دل و جان شد
    پاشيده گلاب سخنت، هر طرف و سو
    يا ضامن آهو
    سرمست شده شمع و گل و بلبل و ريحان
    «خورشيد فروزان»
    بردل چو زدي شانه به نيلوفر گيسو
    يا ضامن آهو
    آي و قدمي نه، تو به اين وادي جانم
    اي ماه بتانم
    تا نقش زدي دل شده مفتون تو جادو
    يا ضامن آهو
    معلول زبان و سر و دست و تن و پايم
    محتاج دعايم
    از دست و زبان و دل بيچاره ما گو
    يا ضامن آهو
    بر كعبه عشقت همه سو رو به نمازم
    دستي به نيازم
    جانا تو شفاعت كن و از ما به وفا گو
    يا ضامن آهو
    از مهر تو تابيده به دل انس خدايي
    شهزاده رضايي
    عطر گل مريم شده بر محمل گيسو
    يا ضامن آهو
    «احمد» همه در مدح تو گويد مه خوشرو
    شكرم به ره او
    گويم همه جا هو همه ياهو
    يا ضامن آهو
    

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 18:6 توسط رویا| |

فقط این عکس رو گذاشتم این عکس رو خیلی دوسش دارم شعرش معرکه است  البته به نظر خودم!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 17:59 توسط رویا| |

 

vrdui3ljigup7mfjit7n.jpg

من آن ابرم که می آیم ز دریا    
روانم در به در صحرا به صحر ا                                    
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم

سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ

سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب

غروبه راه دور وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه
بیابان مست زنگ کاروانهاست
عزیزانم چه هنگام درنگه

ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من
نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من

از این کشور به آن کشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به دیدار عزیزان فرصتت باد
که وقت دیدن دیگر چه دوره

متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را

گلی جا در کنار جو گرفته
گلی ماوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زینت دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته

سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم

نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی

چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟

به خاکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد

غم دریا دلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟

سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت

نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم

تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل

خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری

بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت

شبی ای شعله راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گر بزن خاکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن

منم چنگی غنوده در غم خویش
به لب خاموش و غوغا در دل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش

شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها در ره فسردند
شباهنگام خیل کاکلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند

بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا که شبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟

غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است این که خاک غم گرفته ؟

به سان چشمه ساری پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خاک ماندم

سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش

تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ

پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند

به گردم گل بهارم چشم مستت
ببینم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم که از بامت پریدم
ندانستم که هستم پای بستت

الا کوهی دلت بی درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسیر دست نامردان نمانی
سمندت تیز و یارت مرد بادا

دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند

فریدون مشیری

میتونید ترانه ی اشک مهتاب رو از اینجا دانلود کنید

http://www.box.net/shared/eta632yott

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 20:42 توسط رویا| |

 


معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…
ولی آن ته کلاسی ها
لواشک بین هم تقسیم می کردند
دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد
و با آن شور
تساوی های چیزی را نشان می داد
با خطی روشن
به روی تخته تاریک
که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت
بانگ آورد:
که یک با یک برابر هست
که یک با یک برابر است…اینجا…
بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…
به آرامی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت
معلم مات برجا ماند
و او میگفت…
اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟
آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟
سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری…
و او با پوزخندی گفت: نه…
و باز هم گفت:…
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زوری و زری می داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم:
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد
یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد
و سکوت بود و سکوت…
در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست…
یک با یک برابر نیست…

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 12:17 توسط رویا| |

 
 
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چون حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
روز بزرگداشت حافظ مبارک

 
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 17:42 توسط رویا| |

 

بچه‌ها ـ صبحتان به‌خير، سلام!
درس امروز، فعل مجهول است
.
فعل مجهول چيست؟ مي‌دانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است
...

در دهانم زبان چو آويزي

در تهيگاه زنك، مي‌لغزيد

صوت ناسازم آن‌چنان كه مگر

شيشه بر روي سنگ مي‌لغزيد


ساعتي داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا كردم

تا از اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را زان ميان صدا كردم
:

ژاله! از درس من چه فهميدي؟

پاسخ من سكوت بود و سكوت
...
ده جوابم بده! كجا بودي؟

رفته بودي به عالم هپروت؟


خنده ي دختران و غرش من

ريخت بر فرق ژاله، چون باران‌‍،

ليك او بود غرق حيرت خويش

غافل از اوستاد و از ياران


خشمگين، انتقامجو، گفتم
:
بچه‌ها! گوش ژاله سنگين است
!
دختري طعنه زد كه: نه خانم
!
درس در گوش ژاله، ياسين است
!

باز هم خنده‌ها و همهمه‌ها

تند و پي‌گير مي رسيد به گوش

زير آتشفشان ديده‌ي من

ژاله آرام بود و سرد و خاموش


رفته تا عمق چشم حيرانم،

آن دو ميخ نگاه خيره‌ي او

موج زن، در دو چشم بي‌گنهش

رازي از روزگار تيره‌ي او


آن‌چه در آن نگاه مي‌خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله‌اي كرد و در سخن آمد

با صدايي كه سخت لرزان بود


فعل مجهول، فعل آن پدري‌ست

كه دلم را ز درد، پرخون كرد

خواهرم را به مشت وسيلي كوفت

مادرم را از خانه بيرون كرد


شب دوش از گرسنگي تا صبح

خواهر شيرخوار من ناليد

سوخت در تب لب برادر من

تا سحر در كنار من ناليد


در غم آن دو تن، دو ديده‌ي من

اين يكي اشك بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمي‌دانم

كه كجا رفت و حال او چون بود
...

گفت و ناليد آن چه باقي ماند

هق هق گريه بود و ناله‌‌ي او

شسته مي‌شد به قطره‌هاي سرشك

چهره‌ي همچون برگ لاله‌ي او


ناله‌ي من به ناله‌اش آميخت

كه: غلط بود ‌آنچه من گفتم؟

درس امروز، قصه‌ي غم توست

تو بگو من چرا سخن گفتم؟


فعل مجهول، فعل آن پدري‌ست

كه تو را بي‌گناه مي‌سوزد

آن حريق هوس بود كه در او

مادري بي‌پناه، مي‌سوزد
...

سيمين بهبهاني

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:1 توسط رویا| |

 
سلام، اين تصوير منه… مادرم میگه که من خيلی خوش تيپ هستم. در ضمن زخم معده هم دارم.
مادرم. دوست پسرای زيادی داره که یکيشون شاغله. مادرم ميگه که من با يه کم خوش شانسی یه روزی می تونم سوپور بشم.
برادرم هنک. اون الان توی زندانه. وقتی آزاد بشه، اجازه نزديک شدن به حيوانات و وسايل آشپزخونه رو نداره.
مادربزرگم با ما توی تريلر زندگی می‏کنه. او همیشه بوی بدی می‏ده و دوست داره که مشروب بنوشه. مادربزرگم بداخلاقه و ترسناک.
پدرم. اون الان دور از ما و در ندامتگاه ايالتی زندگی می‏کنه. وقتی که 55 سالش بشه قول داده بریم ماهيگيری.
خواهر کوچيکترم جيل. همه دندوناش ريخته. او داشته همزن برقی رو وقتی که مادرم کيک می‏پخته لیس میزده، که ناگهان پسر دايي جیم اونو روشن می‏کنه و …
ما واقعا به برادر بزرگمون افتخار می‏کنيم. 27 سالشه و می‏خواد دکتر بشه! او الان می‏تونه اسمش رو بنويسه.
خواهر بزرگم الن. اون 15 تا بچه داره که هيچکدومشون شبيه هم نيستن. دچار بيماریه که همش بدنش می‏خواره.
جترو پسرخاله بزرگمه. اون یکبار به مدت 53 روز حمام نرفت
این باک پسرخاله کوچيکمه. اون تا حدی باهوشه. بعضی وقتا می‏خواد که دندونپزشک بشه. او همش داره رو دندونای ما کار می‏کنه.
این دوست پسر خواهرمه. اسمش لاریه. او ماشينهای چمنزنی شهر رو تعمير می‏کنه. خواهرم ميگه که اون پشتش خيلی مو داره
مايکل. اون مي‏تونست بهترين دوست من باشه اما بوسيله يه اتوبوس کشته شد. من هنوز زيرپوش اونو می‏پوشم.
جک رکوردار پرش با موتور. اون يه بار از روی 7 تا تريلر پريد. جک خيلی تصادف کرده و صدمه ديده و حالا واقعا یواش می‏ره.
عموم مارک هنوزم مشکل داره. نمي‏دونه که توی زندگی چی می‏خواد. اون قهرمان جنگ ويتنام بوده و الان توی يک فروشگاه عطر فروشی کار مي‏کنه.
برادرم فيل. سالها پيش توی شکار، گوش راستش صدمه ديده. به سختی چيزی رو ميشنوه و هميشه خيلی بدبو مثل پنیر گندیده‏اس.
برادر دوقلوی من برت. اون 4 دقيقه از من بزرگتره. من ازش متنفرم.
مادر مادربزرگم. خیلی بامزه اس. هنوز تنباکو می‏جوه و دوچرخه سوار ميشه. اون با مردای جوونتر که دندون داشته باشن قرار ميزاره.
کی از دوست پسرای مامانم. یه مشکل معده‏ای داره که همش صدا از خودش در می‏کنه! من فکر مي‏کنم که اون باعث مرگ سگمون بود.
خواهرم مولی. یه مدتی نامه رسون بوده. خيلی دوست داره از کاسه توالت آب بخوره. سيگار هم می‏کشه.
دایی ادی، تابستون رفت یه شهر ديگه. یه تکه از مجسمه آزادی افتاد و خورد توی سرش. اون از نظر I.Q در حد مرغه!
ما ويلی رو يه شب زير تريلرمون پيدا کرديم. مادرم داره بهش طرز استفاده از دستمال توالت رو ياد ميده.
برادرم بومر. مي‏خواد يه روزی پليس بشه. اون الان در بين ايالات گشت زنی مي‏کنه و به آدمای بد، گير مي‏ده.
والت با مادربزرگم قرار گذاشته. اون توی یه زمين 7 هکتاری کدو تنبل پرورش ميده. اون دوست داره تو مزرغه دنبال مادربزرگم بکنه.
اسميت پسرداییم. اسميت در يک کارخونه ساخت قلاده سگ کار می‏کنه. روزی 10 ساعت و 6 روز در هفته کار مي‏کنه. هر قلاده الکتريکی قبل از اينکه به بازار عرضه بشه روی اسميت تست ميشه.
عمو مت، تازه از زندان آزاد شده. هميشه دوست داشت که يه راهب توی کليسای محلی باشه.

اين پل، دوست پسر خواهرمه. پادوی شهرداره. او از بچه‏ها و آدمای پير متنفره. همسايمون خانوم دات از اون بخاطر اينکه روی بچه‏اش تف انداخته بوده، شکايت کرد

نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 14:53 توسط رویا| |


Design By : Night Skin